کد خبر : ۳۱۵۴۵ دسته : دین و اندیشه , تاریخ انتشار : ۱۴:۴۵ - سه شنبه ۴ آذر ۱۳۹۳
اندازه فونت نسخه چاپی
بیژن عبدالکریمی:

زندگی بدون فلسفه و تفکر زندگی انسانی نیست/ یکی از دلایل موفق نشدن داعش در ایران ریشه تفکر در حافظه تاریخی ماست

به گزارش مفتاح به نقل از مهر، همایش روز جهانی فلسفه با عنوان دمی زندگی _ برای زندگی، امروز در دانشگاه صنعتی شریف برگزار شد این مراسم با حضور دکتر کریم مجتهدی استاد فلسفه دانشگاه تهران و دکتر بیژن عبدالکریمی استاد فلسفه دانشگاه آزاد اسلامی و حمید رضا آیت الهی رئیس سابق پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی به سخنرانی پرداختند. در این مراسم دکتر بیژن عبدالکریمی با عنوان “چرا فلسفه” سخنرانی کرد که شما را به خواندن متن آن دعوت می کنیم؛

فلسفه چیست؟ تفکر چیست؟

تعریف فلسفه و تفکر ساده­ نیست. ما به سهولت نمی­‌توانیم به این پرسش­ها پاسخ دهیم. هر تعریفی از فلسفه و تفکر خود نوعی فلسفه است. در سیاق بحث کنونی من فلسفه را هم معنا و مساوق با تفکر می ­گیرم زیرا اگر بخواهم برای مخاطبان کنونی، مهندسین و دانشجویان رشته های فنی و مهندسی به توضیح تمایز آنها بپردازم، شاید به لحاظ تعلیمی صحیح نباشد و ما را از مسیر اصلی بحث دور کند. (بودا و مسیح متفکر بودند اما فیلسوف نبودند. مراد من از فلسفه و تفکر همان امری است که مسیح، بودا و ارسطو پرداختند) لذا اصطلاح فلسفه و تفکر را صرفاً به معنای متافیزیک یونانی محدود نکنیم. در سیاق بحث کنونی من که می­‌گویم «فلسفه»،مرادم تفکر کلی دربارة هستی، جهان، انسان، معرفت، حقیقت و … است.

معنای واژه به سیاق بحث بستگی دارد. گاه می ­گوییم «فلسفه» و مرادمان صرفاً فلسفة یونانی و تفکر متافیزیکی، یعنی فلسفه به آن معنایی است که در یونان باستان با سقراط و افلاطون آغاز شد و تا دکارت، کانت، هگل، نیچه و تا به امروز در سنت تفکر غربی ادامه داشته است. در این سیاق باید توجه داشته باشیم فلسفه یا تفکر متافیزیکی نه یگانه نحوه تفکر بلکه تنها یک نحوه از انحاء گوناگون تفکر است. فرضاً بودا، کنفوسیوس عیسی، حافظ، مولانا، گوته و … متفکر بوده­‌اند اما متافیزیسین، یعنی اهل فلسفه در معنای یونانی کلمه نبوده ­اند اما گاه می­گوییم فلسفه و مرادمان حب دانایی، حکمت و تفکر به طور کلی است.

لذا در سیاق بحث کنونی بنده از شأن تفکر کلی، که فلسفه یونانی صرفاً یکی از شقوق آن است، و شیوه‌­های تفکری چون دینورزی، عرفان و هنر اصیل را نیز دربرگرفته، در تقابل با علم جزیی ­نگر تجربی، سیاست، فهم متعارف، ژورنالیسم، ایدئولوژی، تئولوژی و … قرار می­ گیرد، دفاع می­کنم.

سوال: چرا فلسفه؟ چرا تفکر؟

چه چیز به زندگی انسان شأن انسانی می ­بخشد؟ آیا هر نحوه زیست را می­‌توان زیستنی انسانی نامید؟ آیا با صرف رفع نیازهای جسمی، یعنی خوردن، خوابیدن و ارضاء غرایز جنسی، یعنی اموری که آدمیان با دیگر حیوانات نیز مشترکند، می­توان مدعی زیستی انسانی شد؟

زندگی بدون فلسفه و تفکر زندگی انسانی نیست. یعنی زندگی بدون تفکر ارزش زیستن ندارد. به قول سقراط «زندگی ­ای که برایش تأمل نشده باشد در واقع انسانی نیست»، زیستن نازیسته است، زندگی­‌ای است که تجربه نشده است. لذا به اعتقاد من و لااقل برای خود من زندگی بدون فلسفه و بدون تفکر امکان­پذیر نیست. اگر خداوند هزار بار به من عمر و فرصت زیستن دهد بی ­تردید و بدون کم­ترین شک و شبهه‌­ای هر هزار بارش را با فلسفه و با آرزو و تمنای تفکر و برای آماده شدن برای تفکر سپری خواهم کرد و حتی یک هزارم از یکی از این هزار بار حق زیستن را به چیزی غیر از فلسفه و تلاش برای کسب لیاقت برای تفکر نخواهم گذراند.

زندگی انسان تنها با اندیشیدن به خود این جهان، جایگاه انسان در این جهان و به خود زندگی شأن انسانی پیدا می­ کند. هیچ چیز در این جهان زیباتر و متعالی­‌تر از اندیشیدن به خود هستی، اندیشیدن به جهان، اندیشیدن به مقوله حقیقت، اندیشدن به امر قدسی و اندیشدن به روح انسانی نیست.

فلسفه صرف شاخه­‌ای پژوهشی یا رشته­‌ای دانشگاهی و آکادمیک نیست، بلکه شرط آدمیت آدمی است. وضعیت اسف­بار علوم انسانی و فلسفه در کشور نباید مبنای قضاوت قرار گیرد. ممکن است در جوامعی چون جامعة ما بسیاری از سر تصادف، بی‌­عرضگی، ناتوانی و مفلوک بودن به حوزه علوم انسانی پرتاب شده­ باشند. اما این نباید ملاک قضاوت ما قرار گیرد. علوم انسانی، و در این میان فلسفه، و علی‌­الخصوص «فلسفه محض»­ــ و نه آنچه به نحوی مسخره و در تعبیری مضحک­تر «فلسفة مضاف» خوانده می­شود­ــ حقیقتاً طعم و بوی دیگری دارد. کسانی که زیبایی، شگفتی و عظمت روح انسانی و اندیشیدن به هستی، جهان و حقیقت را با تمام وجود لمس و درک کرده ­اند، دیگر هیچ متعلق دیگری نمی­تواند ذهن آنان را به خود جذب کند.

فلسفه، تفکر و خودآگاهی چیزی از سنخ دیگر آگاهی­ها و از جنس علوم آخور نیست. فلسفه و تفکر چیزی به شما می­‌دهد که باید هزینه­ هایش را پرداخت کنید. اگر کسی به دنبال فلسفه و تفکر لیکن بدون پرداخت هزینه است و تصور می­ کند از فلسفه و تفکر می­تواند به آلاف و الوف برسد دریافت درستی از مقولة حکمت، فلسفه و تفکر نداشته است. فلسفه و تفکر حاصل انکشاف افق و امکانات اصیلی از خود هستی است که بر ساحت و نحوة بودن اصیل آدمی مکشوف می­ شود.

زمانه ما: بسط آگاهی و زوال خودآگاهی

فلسفه، نه در معنای خاصش یعنی در معنای متافیزیک یونانی بلکه در معنای عامش، نوعی تفکر کلی راجع به جهان و نوعی خودآگاهی و چیزی از سنخ شور زندگی، معناداری، آزادگی و چیزی از سنخ عشق (اروس) است. لذا هیچ چیز نمی­‌تواند هزینه و بهای آن را تعیین کرده، با آن برابری کند. وقتی کسی آزادگی را انتخاب می­ کند، باید توجه داشته باشد که این آزادگی هزینه و قیمتش سنگین است و فرد آزاده باید این هزینه و بهاء را بپردازد. انتخاب آزادگی می­تواند با محرومیت، سرکوب شدن، به حاشیه رانده شدن، شرمندگی در برابر اعضای خانواده به دلیل عدم توانایی در اجابت ضروری­‌ترین و اولیه­‌ترین نیازهای اعضای خانواده، حبس و حتی نوشیدن جام شوکران یا شمع آجین شدن همراه باشد، اما فرد آزاده به خوبی آگاه و خودآگاه است که «آزادگی» به بهای پرداخت یک چنین هزینه­‌هایی می‌­ارزد. آزادگان به خوبی می­دانند و حتی لحظه‌­ای در این خودآگاهی انسانی تردید روا نمی­دارندکه زندگی بدون آزادی و آزادگی شأن و ارزش انسانی ندارد. لذا آنان بر اساس خودآگاهی و انتخاب اصیل خویش نمی­ توانند مسیر دیگری را برگزینند.

زمانه ما و بسط اخلاق بردگی

اهل فلسفه و اهل تفکر در برابر این پرسش اهل مدینه که «چرا فلسفه؟ چرا تفکر؟» به نحو متقابل از آنان می­‌پرسند: «اگر فلسفه، تفکر و خودآگاهی نه، پس چه؟» هیچ پاسخی به این پرسش اخیر، همچون «قدرت، ثروت، شهرت، شهوت و…» نمی­تواند پاسخ مناسبی برای آن باشد. اهل فلسفه و تفکر از افراد جامعه می­‌پرسند: چقدر حاضرید بگیرید تا حماقت و عدم خودآگاهی را برگزینید؟ آزادگان و اهل تفکر از اهل مدینه می­پرسند: چقدر حاضرید بگیرید و به بردگی خویش تن دهید؟ چقدر حاضرید بگیرید تا زندگی را بی­‌شور و شوق طی کرده، بدون عشق و سرمستی به زندگی در زمین گام بردارید؟ اما، اهل فلسفه و تفکر، یعنی آزادگان شورمست سودایی، به خوبی خودآگاهند که عشق به زندگی اصیل و انسانی، شاعرانه زیستن و عاشقانه گام برداشتن بر روی زمین، در برابر هستی بیکران و بیکرانگی هستی ایستادن و در برابر آن پرسش کردن و وجود را به پرسش خواندن و اجابت ندایی که از ژرفنای هستی آنها را به خویش فرا می ­خواند به آنان آزادی، آزادگی و نحوة زیستنی می ­بخشد که دیگر برایشان بازگشت به غار تنگ و تاریک زیستن غریزی و روزمره امکان­پذیر نیست.

مثال مشهور غار افلاطونی و زندانیان غار

اهل فلسفه و تفکر می ­دانند در هیچ نقطه ­ای از جهان، مستقل از ساحت تفکر و جدای از پرتو تفکر آزادی وجود ندارد. آنان به خوبی آگاهند که آزادی ذاتاً و صرفاً مقوله ­ای سیاسی و اجتماعی نیست، بلکه مقوله‌­ا­ی انسانی (اگزیستانسیل) نیز هست و اساساً همین مقولة اگزیستانسیل است که می ­تواند بنیادی برای آزادی­های سیاسی و اجتماعی باشد. به بیان ساده­‌تر، آزادی تنها و تنها برای جان­های آزاده امکان­پذیر است و تنها و تنها در پرتو حکمت، فلسفه و تفکر است که «جان آزاده» شکل می ­گیرد و آزادگان قوام­‌بخش آزادی و جامعة آزادند. اما این آزادی و آزادگی البته که هزینه دارد. آن کس که آزادگی را تجربه می­کند نمی­تواند به بردگی تن دهد، و کسی که به بردگی تن نمی­دهد قاعدتاً در برابر نظام­هایی که جوامع به افراد تحمیل می ­کنند، و در برابر افق­هایی که قدرت­ها به منزله اصیل­ترین و نهایی­‌ترین افق­ها می­ نمایانند، می ­ایستد.

آشکار است که چنین فردی با ساختارهای اجتماعی و ساختارهای تاریخی چندان سازگاری ندارد. لذا باید توجه داشت که سرنوشت سقراط­، هر چند که در افراطی­ترین و آشکارترین شکل حذف یک فیلسوف است­، یک حادثه نیست، بلکه یک قاعده است، هر چند که این حذف غالباً اشکال کم­تر آشکاری به خود می ­گیرد.

اگر کسی تقدیری غیر از این از فلسفه، حکمت و تفکر انتظار دارد، در واقع حاق و معنای حکمت و فلسفه را، که نوعی استثنا بودن و بر خلاف عادت زیستن و  به شیوه­ ای  برخلاف مسیر حرکت کردن و نوعی پرسش­گری در برابر جهل مرکب زمانه و به تعبیر سقراط خرمگس آشفته­ ساز خواب غفلت مدینه بودن است، در نیافته است.

فلسفه از انسان یک بوروکرات و تکنوکرات نمی­سازد (علم و تکنولوژی می­سازد) که با ساختارها کنار ­آید و ساختار نیز قیمتش را پرداخت کند. فلسفه کوششی است برای کشف افق­ها و امکانات تازه و به پرسش گرفتن افق­ها و امکاناتی که خودش را به منزله نهایی­‌ترین امکانات معرفی می­ کند.

متفکر می­خواهد نشان دهد امکاناتی که در مدینه عرضه می­شود نهایی‌­ترین امکانات نیست و افق­های وسیع­تر و اصیل­تری در برابر انسان گشوده است؛ و قاعدتاً چنین پرسش­گری­ هایی هزینه­هایی بس سنگین به همراه خواهد داشت.

نقد فلسفه/ گذر از فلسفه از رهگذر فلسفه

اما در روزگار ما در بحث از ارزش و اعتبار فلسفه به یک نکته بسیار اساسی باید توجه داشت و آن این که در زمانه ما تفکر اصیل و حقیقی ناگزیر از مسیر فلسفه می­ گذرد. یعنی در روزگار ما نمی­توان برای تفکر حقیقی و حتی برای گسست از تفکر متافیزیکی از مسیری غیر از مسیر فلسفه عبور کرد. البته این سخن به این معنا نیست که تفکر مطلقاً مساوی با متافیزیک یونانی است، بلکه بدین معناست که شما نمی­توانید فقط غرق در اخبار و روایات یا غرق در عرفان باشید و درکی از علم و عقلانیت جدید و بسط سوبژکتیویسم و نیهیلیسم متافیزیکی روزگار ما نداشته باشید و مدعی صاحب نظر بودن و اهل تفکر بودن نیز باشید.

طبیعتاً از آن جهت که در روزگار ما به جهت سیطرة تمدن متافیزیکی غرب این سنت تفکر متافیزیک یونانی است که سیطره و هژمونی یافته است، هر نوع تفکر دیگری نیز از مسیر اندیشیدن به این سنت نظری تاریخی، یعنی سنت متافیزیک یونانی می ­گذرد. لیکن، در بحث حاضر، فلسفة یونانی و تفکر اصیل در شیو­ه ­هایی غیرمتافیزیکی، در برابر علوم جدید، فهم متعارف، سیاست، تئولوژی و ایدئولوژی، در جبهة واحدی قرار دارند و به همین دلیل بنده از هر دو، هم فلسفه یونانی و همه شیوه­های دیگری از تفکر کلی غیرمتافیزیکی، به اعتبار تقابل با مراتب مادون فلسفه و تفکر، که به انکار فلسفه و هر گونه تفکر کلی می­پردازند، در موضع دفاع هستم هر چند که ممکن است به خود متافیزیک یونانی در قیاس با مراتب بالاتر و اصیل­تری از تفکر به طرح دیدگاه­هایی انتقادی بپردازم.

دو معنا از فلسفه: حرف زدن درباره فلسفه و تفلسف

نکتة بسیار اساسی دیگر این است که باید میان دو معنا از فلسفه تمایز قائلم شویم، همان دو معنایی که اصطلاح فلسفه را در لسان بنده و در پرسش اخیر به یک مشترک لفظی تبدیل کرده است. یاسپرس می­گوید تمایز بسیار عظیمی وجود دارد میان «حرف زدن دربارة فلسفه» و «فعل فلسفه ­ورزی». در بسیاری از اوقات ما راجع به فلسفه وراجی می­کنیم. اما باید توجه داشته باشیم وراجی در باب فلسفه، خود فلسفه نیست. لذا ممکن است ما یک عمر فلسفه بخوانیم، یک عمر فلسفه بنویسیم و یک عمر فلسفه درس بدهیم بی­ آنکه براستی اهل فلسفه باشیم. حتی این که من تاریخ فلسفه می­خوانم، تاریخ فلسفه درس می­ دهم و اینکه دائماً راجع به بزرگان فلسفه صحبت می­کنم، خود می­تواند مانعی جدی برای عمل فلسفه­ورزی واقعی و تفکر حقیقی باشد.

یعنی من می­توانم یک استاد عصا قورت داده فلسفه باشم و به صرف اینکه استاد فلسفه در حوزه یا دانشگاه هستم این امر بر من مشتبه بشود که اهل فلسفه هستم. می­توان استاد فلسفه بود بی­ آنکه اهل فلسفه بود. لذا اگر فلسفه را به منزله عمل تفکر و فلسفه ­ورزی بگیریم نمی­توان گفت که کِی و چه موقع عمل فلسفه­ ورزی کفایت خواهد کرد و به پایان خودش می ­رسد. یعنی فرد از زمانی که تولد حقیقی می ­یابد و پا در مسیر حیات فکری و معنوی می­گذارد، دیگر نمی­ تواند از این مسیر بازگردد و پا در مسیر دیگری گذارد. فلسفه و تفکر حقیقی مسیری بی ­بازگشت است. استادی دانشگاه بازنشستگی دارد اما تفلسف و تفکر حقیقی، مثل خود زندگی، بازنشستگی ندارد. آن که از مسیر فلسفه و تفکر بازمی ­گردد و پا در مسیر دیگری، فرضاً سیاست یا بازار می­گذارد از اولش هم اهل فلسفه و تفکر نبوده است. فلسفة فیلسوف و تفکر متفکر و هنر هنرمند تا آخرین لحظة حیات و رویارویی با مرگ­ از جان فیلسوف، متفکر و هنرمند جدایی ­ناپذیر است.

فلسفه ممکن است تبدیل به شغل شود، یعنی موقعیت شغلی و اجتماعی فرد وی را وا دارد که فرضاً مطالبی را بخواند و بنویسد که مربوط به رساله­ های دانشگاهی یا ارتقا اداری و بوروکراتیک او از استادیاری به دانشیاری یا از دانشیاری به استاد تمامی است، و متأسفانه این امور به بخش اعظم فعالیت­ها در جهان فلسفه تبدیل شده است اما یادمان باشد که این­ها فلسفه نیست. این گونه فعالیت­ها صرفاً بخشی از فعالیت­های اداری و بوروکراتیکی است که در همه نهادها، مثل شهرداری­ها، بانک­ها، ارتش، نهادهای صنفی و از جمله در دانشگاه­ها و گروه­های فلسفه صورت می ­گیرد.این فعالیت­ها همان چیزی است که یاسپرس از آن به سخن گفتن در بارة فلسفه و نه خود عمل و کنش فلسفه ­ورزی یاد می­کند.

واقعاً فلسفه به چه دردی می­ خورد؟

برای من این سؤال که «فلسفه به چه دردی می‌­خورد؟»، درست مثل این پرسش است که «تفکر به چه دردی می­ خورد؟» اما آیا آدمی بدون تفکر می­تواند از زندگی انسانی برخوردار باشد؟ به نظر من فلسفه، یعنی تفکر در معنای عام کلمه، یعنی تفکر در باب اصول و کلی­‌ترین و غایی‌­ترین مبادی فکری بشر، قوام بخش فرهنگ و تمدن و افق حیات فردی و قومی است. یعنی هر فرهنگ، هر سنت تاریخی و هر تمدنی که بر اساس یک فرهنگ و درون یک سنت نظری تاریخی شکل گرفته و می ­گیرد قوامش به تفکر متفکران و فلسفة فیلسوفان و ادب و هنر هنرمندان و نه دانش تکنسین­ها و علوم تجربی دانشمندانش است.

نگویید «بودا، کنفوسیوس، ارسطو یا مسیح چه کردند» آنان قوام­بخشان سنت­های تاریخی بزرگی همچون سنت تاریخی هندی، سنت تاریخی خاور دور، سنت تاریخی متافیزیکی یا سنت تاریخی عبری بوده‌­اند و همة فهم­ها، تفسیرها، کنش و رفتار­های فردی و جمعی، اخلاقی، سیاسی، اجتماعی و… همه و همه در چارچوب و افق تاریخی‌­ای رخ داده و می­ دهند که فیلسوفان و متفکران قوام­بخش آن بوده ­اند.

برای مثال، در تاریخ فرهنگ و تمدن خود ما فلسفة فیلسوفانی چون ابن سینا یا ملاصدرا صرفاً پاره‌­ای حرف­ها و اندیشه­‌های بی­‌بو و بی­ خاصیتی نبوده ­اند که فقط لای صفحات کتاب­ها حضور داشته و در محافل محدود فلسفی صرفاً برای فضل­ فروشی­های فلسفی و نه چیزی بیش از این کاربرد داشته ­اند. فارابی، ابن سینا و ملاصدرا قوام­بخش عقلانیتی در فرهنگ و تمدن ما هستند که حتی امروز ما از نتایج و ثمرات آن برخورداریم.

اگر در جامعه­‌ای مثل ایران جریاناتی چون طالبانیسم یا پدیداری مثل داعش نمی­تواند ظهور یابد اما در جوامعی که کمر فلسفه با حملات کسانی چون ابن­ تیمیه یا غزالی به فلسفه شکست، ظهور پیدا می­کند، یکی از دلایل مهمش این است که هنوز عقلانیت ابن سینایی و صدرایی در حافظة تاریخی و در افق فکری و فرهنگی ما، با شدت و ضعف­های گوناگون حضور دارند.

انسان همانطور که به مسکن نیاز دارد به مأوای معنوی و فرهنگی نیز نیاز دارد. این مأوا را تفکر، چه در شکل فلسفه و چه در شکل دین، عرفان، هنر و ادبیات، شکل می­ دهد. انسان بدون معنا نمی­تواند در این کره زندگی کند. انسانی که چرایی ندارد، به قول نیچه نمی­تواند با چگونگی­ هایش بسازد. پرسش از معنای جهان و چرایی­ها در حوزه فلسفه است. ین پرسش که «چرا فلسفه؟ چرا تفکر؟» پرسشی است که مدینه و جامعه در هر دوره‌­ای از تاریخ تفکر و تاریخ فلسفه در برابر فیلسوف و متفکر می ­نهد.

ــ سیاست و تفکر/ مدینه و تفکر

به لحاظ سیاسی و اجتماعی هر کنشی که در جامعه صورت می­گیرد در چارچوبی خاص و بر اساس پاره‌­ای از ارزش­ها و جهت­گیری­ها صورت می ­پذیرد.

آنچنانکه لئو اشتراس، فیلسوف سیاسی بزرگ قرن بیستم، به درستی بیان می­کند هر کنش سیاسی و اجتماعی در جامعه یا در جهت «حفظ وضع موجود» است یا در جهت «تغییر وضع موجود». یعنی هر کنشی یا وضع موجود را «خوب» می­داند و خواهان است از «بد» شدن اوضاع یا لااقل از «بدتر» شدن اوضاع ممانعت به عمل آورد یا برعکس، وضع موجود را «مطلوب/ خوب» ندانسته، خواهان «بهتر» شدن اوضاع است.

در هر صورت هر کنش­گر فردی و اجتماعی و هر جریانی، اعم از محافظه­‌کار یا دگرگون­‌طلب، با مفاهیمی چون «خوب»، «بد»، «بهتر»، «بدتر»، «سعادت»، «پیشرفت»، «ظلم»، «عدالت»، «آزادی» و… سر و کار دارد. اما مسأله این است که سرشت و حقیقت همة این مفاهیم مبهم و ناروشن و تأمل ناشده است و هر فرد، جریان و جامعه‌­ای برای حرکت و کنش خویش نیازمند افقی است که بر اساس پاسخ به پرسش از سرشت  و حقیقت این مفاهیم شکل می ­گیرد.

فرد یا جامعه­‌ای که خواهان بهتر شدن اوضاع یا نیل به عدالت یا آزادی است لیکن نمی­داند «انسان چیست؟»، «سعادت وی کدام است؟» یا «عدالت و آزادی چگونه اموری هستند؟» و … چگونه  می ­تواند مسیر خود را به درستی بیابد و آن را به درستی طی کند؟ لیکن باید توجه داشت که همة این پرسش­ها مسائلی فلسفی و نه علمی، تکنیکی یا فنی هستند. لذا این حرف ارسطو را باید جدی گرفت: برای اینکه فیلسوفی کرد باید فیلسوفی کرد، و برای اینکه فیلسوفی نکرد باز هم باید فیلسوفی کرد.

یعنی یک مدینه بدون یک افق، بدون یک چارچوب کلی و در خلأ نمی­تواند فهم، کنش و حرکت سیاسی و اجتماعی داشته باشد. چارچوب­های حرکت هر فرد و جامعه‌­ای را فرهنگ آن جامعه شکل می­دهد و فلسفه، تفکر، هنر و شعر، و نه علوم جزیی و سیاست و اقتصاد، قوام­بخش عقلانیت و فرهنگ هر قوم تاریخی هستند.

در تلقی اکثر افراد جامعه، از جمله سیاست­مداران، دانشمندان علوم تجربی و عوام، فلسفه صرف یک رشته مطالعاتی و دانشگاهی و نوعی ورزش ذهنی و تفنن فکری، یعنی چیزی شبیه بازی شطرنج یا حل جدول کلمات متقاطع است، به خصوص که بعضی از رشته­‌های فلسفه هم در روزگار ما، از تخصصی شدن و تکنیکی شدن فلسفه دفاع می­کنند و جریاناتی همچون برخی از شاخه­های فلسفه­‌های تحلیلی به طرح مباحث فلسفی­‌ بسیار انتزاعی همچون اثبات وجود خارج، بحث از سولیپسیسم یا معضل اذهان دیگر می ­پردازند.

البته ظهور و بسط این گونه تفکر انتزاعی دلایل تاریخی خود را دارد و ریشه‌­های آن را در سوبژکتیویسم متافیزیکی، اوج­گیری این سوبژکتیویسم در تفکر دکارتی و کانتی، و در نگاه سیانتیستی و پوزیتیویستی (در معنایی عام) به جهان و تلاش به منظور سیطره بخشیدن الگو و یقین معرفت علمی و ریاضیاتی برتفکر فلسفی باید جست­جو کرد.

اما این گونه فلسفه­‌ها نیز با شیوة زیست ما، یعنی با سیطره یافتن عقلانیت علمی و تفسیر علمی و تکنیکی از جهان، انسان، تفکر، معرفت و حقیقت پیوندهای بسیار وثیقی دارند.

رابطه فلسفه و زندگی

 وقتی از شیوه‌ه­ایی از تفکر و فلسفه ­ورزی سخن گفته می ­شود که با زندگی واقعی و تاریخی ما پیوند ندارد، این گونه تفکر و فلسفه ­ورزی از دو حالت خارج نیست: یا آنچه گفته می­شود وراجی است و ظاهری فلسفی دارد لیکن فلسفه و تفکر در معنای حقیقی و راستینش نیست. برای مثال، اگر شما فلسفه را به نوشتن شرحی بر پاره‌­ای از متون مثل «منظومه» حاج ملا هادی سبزواری یا «پدیدارشناسی روح» هگل و به صرف امری فیلولوژیک (لغت­شناسانه) و شرح لغوی مفاهیم، واژگان و اصطلاحات دشوار یا ترجمة عبارات عربی این سینا و ملاصدرا یا جملات آلمانی هوسرل و هایدگر تبدیل کردید، جسد فلسفه را جایگزین جان و حیات تفکر فلسفی کرده ­اید یا در این میان، یعنی میان آن بحث فلسفی و واقعیت زندگی، مفاهیم و حلقه­‌ها­ی واسطه­‌ای وجود دارد که آن بحث را با زندگی فردی و اجتماعی ما پیوند می­ دهد، لیکن این مفاهیم و حلقه­ های واسطه یا برای خود صاحب سخن روشن نیست (در آن صورت صاحب سخن را نمی­توان اهل فلسفه برشمرد) یا برای مخاطب روشن نیست (که در آن صورت مخاطب اهل فلسفه و تفکر نیست).

یکی از اساتید ما همیشه می­گفت: «فلسفه با آسفالت خیابان سر و کار ندارد». این سخن را باید به این شکل اصلاح کرد: «فلسفه به نحو مستقیم با آسفالت خیابان سر و کار ندارد». اما فلسفه اگر فلسفه حقیقی و نه شبه­ فلسفه باشد، همة شئونات زندگی ما حتی آسفالت خیابان را دگرگون خواهد کرد. اگر امروز در آسفالت­های خیابان­های ما چاله، چوله وجود دارد، بی‌­تردید ناشی از این حقیقت است که در عقلانیت و خرد تاریخی و قومی ما چاله، چوله­‌های فراوانی وجود دارد اما فلسفه اگر فلسفه­‌ورزی در معنای راستینش باشد، حتی در مباحث انتولوژیک و وجودشناسانه، که ظاهراً از جملة انتزاعی­‌ترین مباحث فلسفی­ که به اعتقاد اینجانب و به تبع هایدگر یگانه معنای فلسفه و فلسفه در معنای اصیل و راستینش است­ شما امکانات تازه­ای از هستی را درک می­کنید یا لااقل به امکانات تازه­ای از هستی می­‌اندیشید و همین امکانات تازه بی­‌تردید با امکانات کنونی حیات مدینه در چالش است و آنها را به چالش می­کشد و بر آنها نور و پرتو تازه‌­ای می­ افکند.

 برخی تصور می­ کنند بسیاری از مباحث فلسفه مثل بحث از جوهر و عرض، اصالت وجود یا اصالت ماهیت، اثبات وجود جهان خارج و… به هیچ کاری نمی­ آید.  لیکن، یک فیلسوف یا متفکر می تواند از همان به ظاهر انتزاعی­‌ترین مباحث فلسفی و نظری نتایج و لوازمی را استنتاج کند که در کار فهم مبرم­ترین مسائل و بحران­های فرهنگ، تمدن و جامعه و مواجهه با این بحران­ها مفید باشد، آن چنان که فرضاً هایدگر از بحث دربارة انتولوژی مبتنی بر مفهوم جوهر (substance ontology) ارسطو افق تازه­ای را برای درک بحران­های فرهنگ و تمدن غرب و مدرنیته کشف می ­نماید اما در مقابل، یک نامتفکر می­تواند از مبرم­ترین و ضروری­ترین مسائل روزگار ما مثل نیهیلیسم، بحران اخلاق یا مرگ معنا به سادگی عبور کرده، بصیرت نیچه مبنی بر «مرگ خدا» در روزگار کنونی را به استهزا گیرد.

لذا فیلسوف اگر جدی­ و اصیل باشد، می­تواند نتایج و لوازم  به ظاهر انتزاعی­‌ترین مباحث فلسفی را در حیات فردی، اخلاقی، سیاسی و اجتماعی انسان­ها و در خصوص معناداری این جهان، جایگاه و موقعیت فرد و نحوة سلوک وی در این جهان نشان دهد.

مشروط بر این که ثنویت «ذهنی­-عینی» دکارتی را بپذیریم و صرفاً اگر بخواهیم با زبان غیراصیل و رایج روزگار خویش، که مبتنی بر یک چنینی ثنویتی است، با مخاطب خود سخن بگوییم، باید گفته شود فیلسوف و متفکر انتزاعی­‌ترین مباحث را با عینی­‌ترین دردها و رنج­های بشری پیوند می­دهد، در حالی که نافیلسوف و نامتفکر عینی‌­ترین مسائل و بحران­ها را به اموری ذهنی و توهمی تبدیل کرده، ما را به مواجهه­‌ای به ظاهر عینی اما در واقع ذهنی و دن­کیشوت­‌وار با واقعیت­ها سوق می­دهد.

همان گونه که گفته شد: باید میان «فلسفه ­ورزی» و «فلسفه ­فروشی و فضل­ فروشی­های فلسفی» و میان «حقیقت فلسفه» و «واقعیت موجود» آن در جامعة خودمان فرقی بنیادین گذاشت. همة سخنم در این است که فلسفه امری انتزاعی نیست. فلسفه با واقعیت انضمامی زندگی نسبت دارد. تفکر اگر حقیقی و واقعی باشد، با امر انضمامی سر و کار دارد.

شما نباید اصل فلسفه و ضرورت تفکر را زیر سؤال ببرید، بلکه باید در مورد نوع تفکر و شیوة فلسفه­‌ورزی خویش تجدید نظر کنید. در بسیاری از مواقع در جامعة خود ما نیز چنین است. روشنفکران، روحانیون، طلبه­‌ها، اساتید و دانشجویان ما راجع به موضوعات و مقولاتی بحث می­کنند یا راجع به برخی از مقولات به گونه­‌ای سخن می­‌گویند که نمی­تواند با واقعیت حیات فردی و اجتماعی ما ارتباط برقرار کند. به همین دلیل مباحث نظری در مسیری و واقعیت اجتماعی و تاریخی ما در مسیری دیگر حرکت می­کند. این نشان می­دهد که جامعه روشنفکری، حوزوی و دانشگاهی ما به نوعی از تفکر نایل نشده است که بتواند با واقعیت اجتماعی ارتباط برقرار کند.

اگر شما به دنبال کنش­گری­ و حرکت اجتماعی در جامعه بوده، خواهان اثرگذاری تاریخی و عملی بیشتری در جامعه هستید، از کجا و از کدامین نقطه می­خواهید حرکت خود را آغاز کنید؟ چه مسیری را طی خواهید کرد؟ کنش شما در کدامین چارچوب و با چه جهت­گیری­ها و چه اهدافی و برای تحقق کدام ارزش­ها صورت خواهد گرفت؟

آیا کنش­گر خودش به کنش خویش جهت می­بخشد، یعنی آیا برای مثال این خود یک مهندس، یک برنامه­‌ریز، یک تکنوکرات و بوروکرات یا یک سیاست­مدار است که برای فعالیت­های تکنیکی، برنامه­‌ریزی، بوروکراتیک، اجرایی و سیاسی خویش هدف و چارچوب تعیین می­کند؟ البته مهندسین، برنامه­‌ریزان، تکنوکرات­ها، بوروکرات­ها، مدیران و سیاست­مداران مدعی هدایت، رهبری و تعیین چارچوب و هدف برای جامعه و فعالیت­های خویش هستند، لیکن آنها کم­تر به این امر خودآگاهی دارند که آنان بر اساس دوکسا، یعنی ظن و گمان و نه نوعی معرفت و اپیستمه حرکت می­کنند و کم­تر درمی­‌یابند که بسیاری از مسائل جامعه از سنخ صرف مسائل عملی و تکنیکی نیست و با به کارگیری بسیاری از فنون و تکنیک­ها مسائل و بحران­های مدینه کماکان به قوت خود باقی است.

برای مثال برنامهریزان یا سیاست­مداران گمان می­کنند که مسائل صرفاً با برخی از برنامه ­ریزی­ها یا اعمال پاره‌­ای از سیاست­ها حل می­شوند اما در بسیاری از مواقع برنامهه­ها پیوسته تغییر می­یابند و سیاست­ها و حتی نظام­های سیاسی تغییر می­کنند لیکن  مسائل و بحران­ها کماکان به قوت خود باقی می ­مانند.

این تصور که بدون نیاز به فلسفه و تفکر عمیق و بنیادین و بدون عروج به ساحت نظر می­توان به حل مسائل عملی پرداخت، توهمی بیش نیست، توهمی که گاه جان­ها، استعداد­ها، خون­ها و سرمایه­‌های مادی و معنوی بسیاری را به نحوی بی­حاصل ویران و تباه ساخته و می­ سازد. در واقع اگر ما فکر کنیم که مسائل سیاسی را بدون عروج به عالم نظر می­توانیم حل کنیم، دچار سیاست­‌زدگی هستیم.

اگر ما فکر کنیم که مسائل جامعه مسائل صرفاً فنی، اجرایی و تکنیکی است و بدون عروج به ساحت تفکر نظری و فلسفی می­توانیم از پس مسائل و بحران­های‌مان برآییم اسیر توهم هستیم؛ و امروز یکی از معضلات جامعه ما همین است. یعنی سیاست و حوزة عمل و اجرا حل مسائل خود را صرفاً در حوزه سیاست و در حوزة اجرا جست­ وجو می­‌کند بی­‌آنکه اهتمامی جدی برای عروج به ساحت نظر انجام دهد.

ــ در واقع همه فهم­‌ها، تفسیرها و کنش­های فردی و اجتماعی ما همواره درون چارچوب و افقی خاص و کلی صورت می­گیرد. هیچ کدام از علوم جزیی با این افق و چارچوب کلی سروکار ندارند. این تنها فلسفه است که درمورد این افق و چارچوب کلی، یعنی چارچوب تاریخی­ـ­ تمدنی می ­اندیشد.

ارسال نظر

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *


صوت و فیلم

گزارش تصویری